ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
دل جام بلی ز روی میل از تو گرفت
تأثیر، ستارهٔ سهیل از تو گرفت
جبریل گل تبسّم آورد از عرش
راهی غدیر شد خُم آورد از عرش
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است
برخاست، که عزم و استواری این است
بنشست، که صبر و بردباری این است