ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
کس راز حیات او نداند گفتن
بایست زبان به کام خود بنهفتن
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مركبش بود نماز
از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظۀ وصل عاشقان ما را بس
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
عید است و دلم خانۀ ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
ای صاحب عشق و عقل، دیوانۀ تو
حیران تو آشنا و بیگانۀ تو
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم