ای حضرت خورشید بلاگردانت
ای ماه و ستاره عاشق و حیرانت
خورشید که بوسه بر رخ خاور زد
در سینه دلش مثل پرستو پر زد
هر کس که شود پاک سرشت از اینجاست
تعیین مسیر سرنوشت، از اینجاست
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
ماهی، که عجبتر است از «کهف و رقیم»
جبریل بر آستان او هست مقیم
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
از جوش مَلَک در این حرم هنگامهست
اینجاست که هر فرشته، گلگون جامهست
حُسنت، به هزار جلوه آراسته است
زیباییات از رونق مه کاسته است
چشم تو نوازشگر و مهرافروز است
در عمق نگاه تو غمی جانسوز است