میرفت که با آب حیات آمده باشد
میخواست به احیای فرات آمده باشد
نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست
آهسته از غم تو زمین و زمان شکست
شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود
در خاک، حسّ شعلهوری جان گرفته بود
عطر تن پیمبر از این خانه میرود
بال ملک معطر از این خانه میرود
دیر آمدم... دیر آمدم... در داشت میسوخت
هیأت، میان «وای مادر» داشت میسوخت
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخمخورده و بیسر بیاورم
فخر من نزد عرب این بود دختر داشتم
آیت من بود و در گهواره کوثر داشتم
ابریست کوچه کوچه، دل من... خدا کند،
نمنم، غزل ببارد و توفان به پا کند