آن صدایی که مرا سوی تماشا میخواند
از فراموشیِ امروز به فردا میخواند
به قرآنی که داری در میان سینهات سوگند
که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند
در مشت خاک ریشۀ شمشاد میدود
همچون نسیم در قفس آزاد میدود
خستهام از راه، میپرسم خدایا پس کجاست؟
شهر... آن شهری که می گویند:«سُرَّمَن رَءا»ست