ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت دردهای تو کم میشد
حسود حُسن تو برگ گل است، شبنم هم
اسیر عصمت تو آسیهست، مریم هم
و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را
به یاد دستِ قلم، تا بَرَم به دفتر، دست
به عرض عشق و ارادت، شوم قلم در دست