به خودنماییِ برگی، مگو بهار میآید
بهار ماست سواری که از غبار میآید
از کار تو تا که سر درآورد بهشت
خون از مژگان تر درآورد بهشت
پس رهسپار جادۀ بیتالحرام شد
شصتوسه سال فرصت دنیا تمام شد
تا نشکفد بر پای ما زنجیرهای تازهای
رویید بر دستان ما شمشیرهای تازهای
خورشید! بتاب و برکاتی بفرست
ای ابر! ببار آب حیاتی بفرست
کشتند تو را، آه، در آغوش دماوند
سخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند
نوحهسُرای حریم قدس تو هستی
مویهکناناند انبیا و ملائک
چه بود ذکر عارفان؟ علی علی علی علی
چه بود روشنای جان؟ علی علی علی علی
به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است
ترکهای لب این جاده از قحطی باران است
کمتر کسیست در غم من، انجمن کند
از من سخن بیاورد، از من سخن کند
نه از لباس کهنهات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
دوباره بوی خوش مشک ناب میآید
شمیم توست که با آب و تاب میآید
نشسته بر لب ساحل، شکستهزورقِ عاشق:
کهراست زهرۀ دریا؟ کجاست باد موافق؟
گفتم چگونه از همه برتر بخوانمت
آمد ندا حبیبۀ داور بخوانمت