فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
و کاش مرد غزلخوان شهر برگردد
به زیر بارش باران شهر برگردد
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا
این چندمین نامهست بابا مینویسم؟
هر چند یادت نیست امّا مینویسم
خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار سر
هرکسی بالا کند با نیت دیدار سر