ز هرچه بر سر من میرود چه تدبیرم
که در کمند قضا پایبند تقدیرم
...ای صبح را ز آتش مهر تو سینه گرم
وی شام را ز دودۀ قهر تو دل چو غار
ای به سزا لایق حمد و ثنا
ذات تو پاک از صفت ناسزا
از ابتدای کار جهان تا به انتها
دیباچهای نبود و نباشد بِه از دعا
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا
یگانهای و نداری شبیه و مانندی
که بیبدیلترین جلوۀ خداوندی