آنجا که دلتنگی برای شهر بیمعناست
جایی شبیه آستان گنبد خضراست
روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم
دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم
قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافۀ چادر گلدار تو با مُشک تَرَش
فرو میخورد بغض در گلو را
عقب میزد پَرِ هر چه پتو را
ما را نترسانید از طوفان
ما گردباد آسمان گردیم
وضو گرفتهام از بهت ماجرا بنویسم
قلم به خون زدهام تا كه از منا بنویسم