تا کی به خروش و خشم، کاری کردن؟
مانند سپند بیقراری کردن؟
تا عقل چراغ راهِ هر انسان است
اندیشهوری نشانۀ ایمان است
آیینۀ عشق با تو دمساز شود
یعنی که دری به روی تو باز شود
فرمود حسین: جلوۀ لم یزلی
سالار شهیدِ شاهدان ازلی
با خلق اگرچه زندگی شیرین است
ای دوست! طریق سربلندی این است
ای دوست! سخاوت، آسمانپیوند است
این شاخۀ سبزِ باغِ بیمانند است
در عشق، رواست جاننثاری کردن
حق را باید، همیشه یاری کردن
با شرک، خدای را عبادت نکنند
دل، تیره چو گردید، زیارت نکنند
هر چند نماز و روزه را پیشه کنید
در عمق سجود و سادگی ریشه کنید
هر حادثه با فروتنی شیرین است
خاک از نفس باغچه، عطرآگین است
هر کس که ز دنیا طلبی دور شود
بیگانه ز تزویر و زر و زور شود
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
ای نیّت تو رو به خدای آوردن
برخیز! به قصد رونمای آوردن
جانا به خدای کعبه رو باید کرد
با او همه وقت گفتگو باید کرد
پیغمبر ما که مشرق نور هُداست
دل آینهدار مهر او، دیده جداست
هر چند دعای عاشقان پر دارد
زیباییِ پرواز کبوتر دارد
در جادۀ حق، زلال جان بس باشد
یک پرتو نور جاودان بس باشد
جامی بزن از می طَهور صلوات
فیضی ببر از فیض حضور صلوت
با تیر غم و بلا، نشانش نکند
حیران زمین و آسمانش نکند
میخواهی اگر روشنی آب شوی
یا در شب تیره مثل مهتاب شوی
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
هر کس نتواند که به ما سر بزند
در غربت آسمان ما پر بزند
هر خسته دلی، که نفس سرکَش دارد
پیداست، که خاطری مشوّش دارد
هر منتظری که دل به ایمان دادهست
جان بر سر عشق ما به جانان دادهست