با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
جهان نبود و تو بودی نشانۀ خلقت
همای اوج سعادت به شانۀ خلقت
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید