داشت میرفت لب چشمه سواری با دست
دشت لبریز عطش بود، عطش... اما دست...
محمّدا به که مانی؟ محمّدا به چه مانی؟
«جهان و هر چه در او هست صورتاند و تو جانی»
چه کُند میگذرد لحظههای دور از تو
نمیکنند مگر لحظهها عبور از تو
شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود
امواج مد واقعه تا ماه رفته بود