پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
جمعه برای غربت من روز دیگریست
با من عجیب دغدغۀ گریهآوریست
تو قلّهنشین بام خوبیهایی
تنها نه نشان که نام خوبیهایی
سر زد ز شرق معركه، آن تیغ گرمْسیر
عشق غیور بود و برآمد به نفی غیر
عالمى سوخته از آتش آهِ من و توست
این در سوخته تا حشر گواهِ من و توست
فریاد اگرچه در تو پنهان بودهست
خورشید تکلّمت فروزان بودهست