نمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیدۀ مسکین نیست، کُمیت عاطفهها لنگ است
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود
هرکس میان صحن حرم راه میرود
چون جبرئیل، حکم خدای مبین گرفت
در زیر پر بساط زمان و زمین گرفت
دلم شور میزد مبادا نیایی
مگر شب سحر میشود تا نیایی