تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بیحساب پیدا شد
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
مدینه حسینت کجا میرود؟
اگر میرود، شب چرا میرود؟
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید