ما شیعۀ توایم دل شادمان بده
ویران شدیم، خانۀ آبادمان بده
تو قلّهنشین بام خوبیهایی
تنها نه نشان که نام خوبیهایی
غزل عشق و آتش و خون بود که تو را شعر نینوا میکرد
و قلم در غروب دلتنگی، شرح خونین ماجرا میکرد
مرا به ابر، به باران، به آفتاب ببخش
مرا به ماهی لرزان کنار آب ببخش
باز باران است، باران حسینبنعلی
عاشقان، جان شما، جان حسینبنعلی
فریاد اگرچه در تو پنهان بودهست
خورشید تکلّمت فروزان بودهست