خبر رسید که در بند، جاودان شدهای
ز هر کرانه گذشتی و بیکران شدهای
خاموش ولی غرق ترنّم بودی
در خلسۀ عاشقانهات گُم بودی
مسافری که همیشه سر سفر دارد
برای همسفران حکم یک پدر دارد
تو همچون غنچههای چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن