سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
ای عشق! کاری کن که درماندند درمانها
برگرد و برگردان حقیقت را به ایمانها
مشتاق و دلسپرده و ناآرام
زین کرد سوی حادثه مَرکب را
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را