غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار! کافی نیست