آن روز با لبخند تا خورشید رفتی
امروز با لبخند برگشتی برادر
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را
پرنده کوچ نکردهست زیر باران است
اگرچه سنگ ببارد وگرچه طوفان است
اینک زمان، زمان غزلخوانی من است
بیتیست این دو خط که به پیشانی من است
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش