غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
با بال و پری پر از کبوتر برگشت
هم بالِ پرندههای دیگر برگشت
چه گویمت که چها کرد در نبرد، حسین؟
فقط خداست که داند چهکار کرد حسین
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست