خاکیان را از فلک، امید آسایش خطاست
آسمان با این جلالت، گوی چوگان قضاست
چون آسمان کند کمر کینه استوار
کشتی نوح بشکند از موجۀ بحار
ای غم، تو که هستی؟ از کجا میآیی؟
هر دم به هوای دل ما میآیی
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
از نو شکفت نرگس چشمانتظاریام
گل کرد خارخار شب بیقراریام