شبیه ذره از خورشید میگیرم صفاتم را
و قطرهقطره از حوض حرم آب حیاتم را
ای ساقی سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
برای از تو سرودن، زبان ما بستهست
که در برابر تو، شعر، دست و پا بستهست
به قرآنی که داری در میان سینهات سوگند
که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند
رو به زیبایی او چشم تماشاست بلند
سمت بخشندگیاش دست تمناست بلند
شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیّالم
به سویت میدوم با کودکانی که به دنبالم
بر مزاری نشست و پیدا شد
حس پنهان مادر و فرزند
رد میکنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان
بیمار کربلا، به تن از تب، توان نداشت
تاب تن از کجا، که توان بر فغان نداشت
خستهام از راه، میپرسم خدایا پس کجاست؟
شهر... آن شهری که می گویند:«سُرَّمَن رَءا»ست
از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را میبیند آن چشمی که باز است
باز هم آب بهانه شد و یادت کردم
یادت افتادم و با گریه عبادت کردم
آرزوی کوهها یک سجدۀ طولانیاش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانیاش
ای دل به مهر داده به حق! دل، سرای تو
وی جان به عدل کرده فدا! جان، فدای تو
اين ماه، ماهِ ماتم سبط پيمبر است؟
يا ماه سربلندى فرزند حيدر است؟
چند روزیست فقط ابر بهاری شب و روز
ابر گریانی و جز اشک نداری شب و روز