او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
در سرم پیچیده باری، های و هوی کربلا
میروم وادی به وادی رو به سوی کربلا
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
قلم به دست گرفتم، خدا خدا بنویسم
به خاطر دل خود، نامهای جدا بنویسم