نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
در آن میان چو خطبهٔ حضرت، تمام شد
وقت جوابِ همسفران بر امام شد
تشنهٔ عشقیم، آری، تشنه هم سر میدهیم
آبرویی قدر خون خود، به خنجر میدهیم
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
شبی که صبح شهادت در انتظار تو بود
جهان، مسخّر روح بزرگوار تو بود
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
کعبه، یک زمزم اگر در همه عالم دارد
چشم عشّاق تو نازم! که دو زمزم دارد
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید