رها شد دست تو، امّا دل تو...
کنار ساحل دریا، دل تو...
غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
کشتی باورمان نوح ندارد بیتو
زندگی نیز دگر روح ندارد بیتو
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
امام عشق را ماه منیری
وفاداران عالم را امیری
یک روز به هیأت سحر میآید
با سوز دل و دیدهٔ تر میآید
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد