نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
نشان در بینشانیهاست، پس عاشق نشان دارد
شهید عشق هر کس شد مکانی لامکان دارد
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
مرا مباد که با فخر همنشین باشم
غریبوار بمیرم، اگر چنین باشم
الا رفتنت آیۀ ماندن ما
که پیچیده عطر تو در گلشن ما
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
صدای کیست چنین دلپذیر میآید؟
کدام چشمه به این گرمسیر میآید؟