کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
بیاور با خودت نور خدا را
تجلیهای مصباح الهدی را
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید