ای ننگ به فتنههای صد رنگ شما
ای مرگ به زوزۀ بدآهنگ شما
سرتاسر عمرتان به تردید گذشت
عمری که به پوشاندن خورشید گذشت
دریغ است در آرزو ماندن ما
خوشا از لب او، فراخواندن ما
قدم قدم همهجا آمدم به دنبالت
نبودهام نفسی بیخبر از احوالت
همسایه! غم دوباره شده میهمانتان؟
پوشیدهاند رخت عزا دخترانتان