شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

پس محکم بمانید

این خاک از خون شهیدان محترم شد
جمهوری اسلامی ایران حرم شد

گفتی که با هم یک‌دل و هم‌درد باشیم
گفتی به ما دل‌بستۀ این مرد باشیم

چون او کسی از راز فردا باخبر نیست
والله از این مرد ایران‌‌دوست‌تر نیست

در این جهان بی‌بخار و بی‌اراده
او روبه‌روی زورگویان ایستاده

دلسوزتر از او در این کشور نداریم
پس دست از این مرد، هرگز برنداریم

اخبار دنیا تیترهایی داغ دارد
آتش طمع بر ریشۀ این باغ دارد

روزی که در میدان عیار ما محک خورد
او دید که در جنگ رو در رو کتک خورد

حالا اگرچه دردهای ما زیاد است
ابلیس پشت خاکریز اتحاد است

مردم شما کوهید! پس محکم بمانید
هر آنچه پیش آمد کنار هم بمانید

آن‌ها که از این راز آگاهند مردم
ما را کنار هم نمی‌خواهند مردم

آن‌ها پی وا کردن راهند اینجا
از آن سر دنیا چه می‌خواهند اینجا؟

آن‌ها نمی‌خواهند پیمانی بماند
دیگر نه ایران و نه ایرانی بماند

آن‌ها چه می‌خواهند؟ از خود خسته باشیم
دعوا سر این است ما وابسته باشیم

دعوا سر این است از اینجا نرفتیم
ما زیر بار زورگویی‌ها نرفتیم

دعوا سر تاریکی و نور است مردم
پا پس کشیدن از شما دور است مردم

هیهات در آغوش نامحرم بیفتیم
دشمن چه می‌خواهد؟ به جان هم بیفتیم

فردای ما جز حاصل امروز ما نیست
غیر از خود ما هیچ‌کس دل‌سوز ما نیست

این پرچم ایران! سر دوشش بگیرید
مانند جان خود در آغوشش بگیرید

آوازۀ تاریخ ایران را ببینید
هرجا که ره گم شد شهیدان را ببینید

از خونشان سنگ محک داریم مردم
ما دشمنانی مشترک داریم مردم

کودک کشان غزه در فکر شکارند
مزدورهای بی‌وطن مشغول کارند

آن‌ها که روز جنگ از ایران نگفتند
چیزی ز معصومیت «رایان» نگفتند

ساکت شدند آن‌گونه که انگار مردند
یک لحظه حتی غصۀ ایران نخوردند

حالا زبان وا کرده‌اند این بی‌وطن‌ها
دریا نیاشوبد ز جولان لجن‌ها

بازار گرمی‌شان از آه سرد مردم
یا للعجب! بی‌دردها و درد مردم؟

عمری شنیده گوش ما این زوزه‌ها را
دیدیم کاسه‌لیسی دریوزه‌ها را

ای هم‌وطن! فردای ایران را بغل کن
بیگانه هرچه گفت بر عکسش عمل کن

مردم میان شعله‌ها راه نفس نیست
آشوب در کشور به نفع هیچ‌کس نیست

دشمن طبیب ما نخواهد شد، تب است این
این نوشدارو نیست نیش عقرب است این

دشمن نمی‌خواهد وطن آباد باشد
هیهات از ایران که دشمن‌شاد باشد

دشمن کجا از دشمنی پرهیز کرده؟
این گرگ زخمی باز دندان تیز کرده

ما در خروش خویش هم چون آبشاریم
ما آشنا با سرد و گرم روزگاریم

از راه رفته یک قدم هم برنگشتیم
از روزهایی سخت‌تر از این گذشتیم

آن دشت‌های غرق لاله یادتان هست؟
ایام جنگ هشت‌ساله یادتان هست؟

مردم خدا با ماست در هر امتحانی
تنها به شرطی که تو هم با او بمانی

ما بارها دیدیم دل‌ها را تکان داد
در تنگناها قدرت خود را نشان داد

ما با حسین بن علی سوگند خوردیم
ما دل به عطر چادر زهرا سپردیم

آن نام که بر اهل عالم سروری کرد
هرجا گره افتاد زهرا مادری کرد

ما ریشه در خاکیم و سر در آسمانیم
سرویم و غیر از ایستادن را ندانیم

شیطان بکوبد روز و شب بر طبل جنگش
آیینۀ ما را نخواهد دید سنگش

در حسرت ایران بچرخد تا بچرخیم
این گوی و این میدان بچرخد تا بچرخیم

ما چشممان بر صحنۀ این کارزار است
ما چرخمان از جنس چرخ ذوالفقار است

ما برنمی‌تابیم رسم حق‌خوری را
ایران نمی‌فهمد زبان قلدری را

آن‌ها نمی‌دانند معنای وطن چیست
‌در‌ مسلک ایرانیان زانو زدن نیست

ما هم‌چنان بر عهد دیرین استواریم
این خوش‌خیالان را به زانو دربیاریم

گویا نمی‌دانند ایران است اینجا
عفریته‌ها! ملک سلیمان است اینجا

ای بی‌خبر از رازهای این زمانه
این‌بار هم در خواب دیدی پنبه‌‌دانه

نشناختی ما را و در این جهل ماندی
تاریخ را یک‌بار هم از رو نخواندی

انگار می‌خواهی که برگردی دوباره؟
خیبرشکن گویا هوس کردی دوباره

ای خانه‌‌تان بر آب و ای تصمیمتان باد
انبارهای موشکی تقدیمتان باد

سجیل‌ها را بر سرت محکم بکوبیم
تا خانۀ ابلیس را در هم بکوبیم

در محوتان آنچه نمی‌دانیم صبر است
یک سرزمین دارید در دنیا که قبر است

یک بار که این صحنه را دیدیم نادان
حتی از اربابت نترسیدیم نادان

ای قاتل سردار! وحشی‌تر ز گرگی
رحمت به آن که گفت شیطان بزرگی

نامی از ایران ظاهرا بردی دوباره
ای بی‌خرد گویا شکر خوردی دوباره

ما آهنین عزمیم، در آتش نسوزیم
باید دهان یاوه‌گویت را بدوزیم

این نسل خواهد دید تیپا خوردنت را
با حسرت تسلیم ایران، مردنت را

تاریخ را از فصل فردا می‌نویسیم
پایان این افسانه را ما می‌نویسیم

برخیز ای عاشق اگر چشم انتظاری
در انتهای جاده می‌بینی غباری؟

امشب مبادا تا سحر پلکی بخوابی
ای دل بگو آماده‌ای؟ پا در رکابی؟

سوز زمستان مژدۀ باد بهار است
می‌آید آن مردی که دستش ذوالفقار است

ای دردمندان منجی عالم می‌آید
آن روز با او حاج قاسم هم می‌آید

ای خاک مرده باز باران خواهد آمد
او با سپاهی از شهیدان خواهد آمد