چه کنم؟

بی‌تو یافاطمه با محنت دنیا چه کنم؟
وای، با این‌همه غم، بی‌کس و تنها چه کنم...

بی تو دنیاست مرا، هم‌چو کویری سوزان
دور، از سایه‌ات ای شاخۀ طوبی چه کنم؟

آتش فتنه ز خاموشی تو روشن شد
در چنین مهلکه، ای بضعۀ طاها چه کنم؟

من به دریای غمت کشتی طوفان‌زده‌ام
پای بندم به تو و، غرق به دریا؛ چه کنم؟

ای که در رحلت احمد بگرفتی دستم
حال کز داغ تو افتاده‌ام از پا، چه کنم؟

در دل شب، ز یتیمان تو پنهان گریم
گر صدایم شنود زینب کبری، چه کنم؟

گر محمد نِگرَد سینۀ مجروح تو را
یا کند روی کبود تو تماشا، چه کنم؟