آفتابی شدی و چشمانت
آسمان آسمان درخشیدند
او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
دست در دستِ باد میریزد
به روی شانه گیسوان سپید
توفان و باد و خورشید
بیداد کرد آن سال
گرچه درمانده و خستهام من
دل به مِهر رضا بستهام من
با حضورت ستارهها گفتند
نور در خانهٔ امام رضاست
صبح صادق که میدمد دل من
سرخوش از بادۀ حضور شود
خواست لختی شکسته بنویسد
به خودش گفت با چه ترکیبی
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
آنقدر بخشیدی که دستانت
بخشندگی را هم هوایی کرد
ای شکوهت فراتر از باور
ای مقامت فراتر از ادراک