آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی