دستهگلها دستهدسته میروند از یادها
گریه كن، ای آسمان! در مرگ توفانزادها
آشفته كن ای غم، دل طوفانی ما را
انكار كن ای كفر، مسلمانی ما را
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت
من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
آه میکشم تو را با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا، ای کرامت بهار
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی