به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را