سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم
اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
شعله باش اما چنین بر آشیان خود مزن
دود کن خود را ولی در دودمان خود مزن
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را