مژده، ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
روی تو را ز چشمۀ نور آفریدهاند
لعل تو از شراب طهور آفریدهاند
صدای بال ملائک ز دور میآید
مسافری مگر از شهر نور میآید؟
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند