تا صبح علی بود و مناجات شَبش
در اوج دعا روح حقیقتطلبش
کس راز حیات او نداند گفتن
بایست زبان به کام خود بنهفتن
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مركبش بود نماز
از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظۀ وصل عاشقان ما را بس
عید است و دلم خانۀ ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
ای صاحب عشق و عقل، دیوانۀ تو
حیران تو آشنا و بیگانۀ تو
عمریست که دمبهدم علی میگویم
در حال نشاط و غم علی میگویم
نور فلک از جبین تابندۀ اوست
سرداریِ کائنات زیبندۀ اوست