ای لحظهبهلحظه در تماشای همه
دیروزی و امروزی و فردای همه
با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
ای کاش مرا گلایه از بخت نبود
یک لحظه خیالم از خودم تخت نبود
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
چشم همه چشمههای جوشان به خداست
باران، اثر نگاه دهقان به خداست
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده
با هر نفسم به یاد او افتادم
دنیا همه رفت و او نرفت از یادم