شب در دل خویش جستجویی کردیم
در اشک دوباره شستشویی کردیم
ای صبح که خورشید به شام تو گریست
آفاق به پاس احترام تو گریست
ای آنکه حدیث تو شنفتن دارد
گل با رخ خوب تو شکفتن دارد
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
ای نابترین معانی واژۀ خوب
ای جوشش خون گرمتان شهر آشوب