با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
ای صبح که خورشید به شام تو گریست
آفاق به پاس احترام تو گریست
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
ای آنکه حدیث تو شنفتن دارد
گل با رخ خوب تو شکفتن دارد
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده