میکوش دمادم از خدا یاد کنی
با مهر، دل شکستگان شاد کنی
ای صبح که خورشید به شام تو گریست
آفاق به پاس احترام تو گریست
تیغ از تو طراوت جوانی میخواست
خاک از تو شکوه آسمانی میخواست
آن تشنهلبی که منصب سقّا داشت
وقتی به حریم علقمه پای گذاشت
نوخاستهای ز نسل درد آمده است
با گرمی خون و تیغ سرد آمده است
وقتی به گل محمّدی مأنوسیم
در خواب خوش ستمگران، کابوسیم
ای آنکه حدیث تو شنفتن دارد
گل با رخ خوب تو شکفتن دارد