دنبال چهای؟ ای دل در دام ِ فریب!
از کربوبلا تو را همین نکته نصیب:
«والفجر»: سر حسین یک روز به نی...
«والعصر»: نمیرسند این قوم به ری...
کی میرود آن بهار خونین از یاد
سروی که برافراشته بیرق در باد
چشم تو خراب میشود بر سر کفر
کُند است برای حنجرت خنجر کفر
اینگونه که با عشق رفاقت دارد
هر لحظه لیاقت شهادت دارد
تشنهست شبیه ماهی بیدریا
یا آهوی پابسته میان صحرا
با حسرت و اشتیاق برمیخیزد
هر دستِ بریده، باغ برمیخیزد
هرگز نه معطل پر پروازند
نه چشم به راه فرصت اعجازند
ماییم در انحصار تن زندانی
ما هیچ نداریم به جز حیرانی
غالب شده بود ترس بر عرصۀ جنگ
پر بود تمام معرکه از نیرنگ
با زمزمۀ سرود یارب رفتند
چون تیر شهاب در دل شب رفتند
در سینه اگرچه التهابی داری
برخیز برو! که بخت نابی داری
پایان مسیرِ او پر از آغاز است
با بال و پرِ شکسته در پرواز است
آمد به حرم، اگرچه دیر آمده بود
با اشک سوی نعم الامیر آمده بود
شاید که برای تعزیت میآید
تشییع تو را به تسلیت میآید
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
خوش باد دوباره یادی از جنگ شدهست
دریاچۀ خاطرات خونرنگ شدهست
شهر آینهدار میشود با یک گل
پروانهتبار میشود با یک گل
فرمود که صادقانه در هر نَفَسی
باید به حساب کارهایت برسی
جبریل مکرر این صلا را سر داد
بلّغ، بلّغ... ندا به پیغمبر داد
آنانکه به خُلق و خوی اسماعیلاند
در حادثه، آبروی اسماعیلاند
تا نام تو را دلم ترنّم کردهست
با یاد تو، چون غنچه تبسّم کردهست