آه است به روی لب عالم، آه است
هنگام وداع سخت مهر و ماه است
دیگر نبود فرصتِ راز و نیاز هم
حتی شکسته بود دلِ جانماز هم
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
میبارد از چشمهایم باران اشکی که نمنم
شد آبشاری پریشان، رودی که پاشیده از هم
این زن که از برابر طوفان گذشته بود
عمرش کنار حضرت باران گذشته بود