گفت: در میزنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
چون که در قبلهگه راز، شب تار آیی
شمع خلوتگه محراب به پندار آیی
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
بیتو یافاطمه با محنت دنیا چه کنم؟
وای، با اینهمه غم، بیکس و تنها چه کنم...
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
دردا که سوخت آتش دل، جسم و جان من
برخاست دود غم، دگر از دودمان من
سر به دریای غمها فرو میکنم
گوهر خویش را جستجو میکنم
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
ناله كن اى دل به عزاى على
گریه كن اى دیده براى على
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی
بوی خوش میآید اینجا؛ عود و عنبر سوخته؟
یا که بیتالله را کاشانه و در سوخته؟