قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریبوار پیامی به آشنا بنویسم
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت
و ایستادهای امروز روی پای خودت