در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
او غربت آفتاب را حس میکرد
در حادثه، التهاب را حس میکرد
یک لحظه شدیم خیره تا در چشمت
دیدیم تمام درد را در چشمت
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
قد قامت تو کلام عاشورا بود
آمیخته با قیام عاشورا بود
چون لاله به ساحت چمن میسوزم
با یاد تو پاره پاره تن میسوزم
سوز جگر از دل به زبان آمده بود
بابا سوی میدان، نگران آمده بود
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد
آن لاله که عشق و خون بهارش بودند
گلهای مدینه داغدارش بودند