بهار و باغ و باران با تو هستند
شکوه و شوق و ایمان با تو هستند
دلم کجاست تا دوباره نذر کربلا کنم
و این گلوی تشنه را شهید نیزهها کنم
دلش میخواست تا قرآن بخواند
دلش میخواست تا دنیا بداند
زخمی شکفته، حنجرهای شعلهور شدهست
داغ قدیمی من از آن تازهتر شدهست
دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت