در سکوتی لبالب از فریاد گوشه چشمی به آسمان دارد
یک بغل بغض و تاول و ترکش، یک بغل بغض بیکران دارد
آتشفشان زخم منم، داغ دیدهام
خاکسترم، بهار به آتش کشیدهام
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
چشمان تو دروازۀ راز سحر است
پیشانیات آه، جانماز سحر است